حكيم ابوالقاسم فردوسى

181

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پديدار شد كه بسان پلنگى مىچريد . بيژن كه چنان ديد ، هوش از او برفت و همچون شير شرزه بر خروشيد و گفت : اى يار نيك و مهربان ، در كجاى اين مرغزار افكنده گشته‌اى كه اين چنين پشتم را شكستى و دلم را زخم زدى و اكنون نزديك است كه جان شيرين از تن بگسلم ؟ اينك چه گويم و در كجا به جستجوى تو پردازم ؟ آيا آسمان ، تو را چه بازىاى نموده است ؟ پس بيژن جاى پاى اسپ را گرفت و از روى آن روان شد تا به چشمه‌سارى رسيد و گستهم را بديد كه زخمى گشته و با جوشن و كلاهخودى پر از خاك و خون در آن مرغزار بيافتاده است . بيژن كه چنين ديد ، به شتاب از اسپ سياه‌رنگش به زير آمد و او را در بر گرفت . آنگاه زره رومى را از تنش بيرون كرد و كلاهخودش را از سر زخميش برداشت . ديد كه تنش از آن زخمهايى كه بسته نشده‌اند ، تباه گشته است . از بس خون ازو رفته بود ، تنش زرد و پر درد و دلش پر از اندوه بود . بيژن روى خود را بر آن زخمهاى گستهم بماليد و در پيش او زارى كرد و گفت : اى يار نيكدل من ، در گيتى هيچ كسى جز تو اندوهخوار من نبود . من مىبايست پيشتر از اينها پژوهش مىكردم و خود را به آن جايگاه نبرد تو مىرساندم تا شايد در آن هنگام سختى كه با اهريمن كارزار بكردى ، تو را يار مىبودم . اكنون دشمن هر آنچه كه مىخواست ، بكرد . چون بيژن اين سخنان بگفت ، گستهم بجنبيد و آهى كشيد و گفت : اى نيكخواه ، اين چنين خود را در پيش من تباه مساز . بدان كه براى من ، درد تو از مرگ خودم بدتر است . پس كلاهخودت را بر سر خسته‌ات بگذار و چاره‌اى بكن تا مگر بتوانى مرا از اين جايگاه به نزد شاه برسانى . زيرا آرزوى آن دارم كه چهرهء شهريار را ببينم . پس از آن چون مرگم فرا رسد ، هيچ باكى نيست . همانا كه من هيچ بسترى بجز خاك ندارم . براستى كسى كه با كامروايى بميرد ، سرانجام خويش را بيابد و نمرده باشد . ديگر اين كه شايد بتوانى آن دو بدخواه با ترس و باك را كه يزدان ، ايشان را بدست من نابود ساخت ، بر زين اسپ بيافكنى و با خود ببرى و گرنه سرهايشان را از تن جدا سازى . زره و سر نامبردار ايشان را با خود ببر تا ديگران نيز از آن پيكار